•خاطرات رزمندگان در ماه مبارک رمضان

5 خاطره از عملیات رمضان


رمضان بود. هوا شرجی می‌زد. رزمنده‌ها دل در دلشان نبود؛ زمان، زمان انتقام بود.شامگاه بیست و یکم ماه رمضان بود و عملیات رمضان کلید خورد و «یا صاحب الزمان(عج) ادركنی» ذکر لب‌هایی شد که دیدار محبوب را تمنا کردند.

رمضان بود. عطش بود. بوی پیکرهای سوخته از میدان مین می آمد و آنان که از دیدار حق محروم ماندند با آب كانال پرورش ماهی و نهر كیتبان و ... وضو گرفتند


 

ادامه نوشته

•خاطرات رزمندگان در ماه مبارک رمضان

5 خاطره از عملیات رمضان


رمضان بود. هوا شرجی می‌زد. رزمنده‌ها دل در دلشان نبود؛ زمان، زمان انتقام بود.شامگاه بیست و یکم ماه رمضان بود و عملیات رمضان کلید خورد و «یا صاحب الزمان(عج) ادركنی» ذکر لب‌هایی شد که دیدار محبوب را تمنا کردند.

رمضان بود. عطش بود. بوی پیکرهای سوخته از میدان مین می آمد و آنان که از دیدار حق محروم ماندند با آب كانال پرورش ماهی و نهر كیتبان و ... وضو گرفتند


 

ادامه نوشته

عید فطر عید اولیای حق مبارک باد

السلام علیک یا شهر الله اکبر و یا عید اولیائه

 السلام علیک یا اکرم مصحوب من الاوقات و یا خیر شهر فی الایام و الساعات، السلام علیک من شهر قربت فیه الآمال و... .

سلام بر تو ای بزرگترین ماه خدا و ای عظیم‌ترین عید اولیای حق.

سلام بر تو ای دوست نازنین، ای بهترین وقتی که در میان اوقات دریافته‌ایم و ای شریف‌ترین ماه که طی ساعت‌ها و روزها ماه را دریافته‌ای

ادامه نوشته

خواندنی ها

دانشگاه جبهه

جبهه کلاس شهادت است . جبهه دانشگاه انسان سازی است . و هر کس در این دانشگاه قبول شود، شهید است و پیش خدا می رود .(شهید معراج محمدی)

اگر روزي اسراء برگشتند و من نبودم......

‹‹اگر روزي اسراء برگشتند و من نبودم، سلام مرا به آنها برسانيد و بگوييد خميني در فكرتان بود» امام خميني(ره)

توصیه شهید محسن اسحاقی

برادران!تا آخرين قطره خون، با دشمنان اسلام بجنگيد. نگذاريد که برادرانتان در لبنان و فلسطين زير شکنجه و سلاح‏هاي کشنده آمريکا، اسرائيل و ديگر ابر قدرت‏ها قرار بگيرند. برادران! نگذاريد دشمنان در بين شما تفرقه ايجاد کنند، هميشه متحد باشيد."شهيد محسن اسحاقي"

آرزوی یک شهید

اگر جسدم را به دست آوردید، آن را روی مین های دشمن بیندازید تا لااقل جنازه ام، کمکی به حاکمیت اسلام بکند. شهید محسن وزوایی

اسلحه ی شهادت

خدايا، تو را شكر مي‌كنم كه ما را به اسلحه شهادت مجهز كردي تا عليه طاغوت‌ها و ستمگران قيام كنيم، با خون خود ذلت و خواري را از دامان اسلام پاک، ارزش شهادت را در معركه حيات درک كنيم و با ايمان خدايي و اراده‌ي آهنين خود را از لجن‌ زار نفسانيات دينوي برهانيم و در راه سرخ حسين قدم بگذاريم. شهيد علي جهاني

ما آماده ی شهادتیم

"اگر شهادت مي تواند نظام توحيديمان را حفظ كند، اگر شهادت مي تواند دشمن را ذليل كند، اگر شهادت مي تواند تفكر و بينش اسلاميمان را به دنيا اعلام كند، ما آماده اين شهادتيم."

شهید مهدی شاه آبادی

قلبی مالامال از عشق به شهادت

خداوندا! این تو هستی که قلبم را مالا مال از عشق به راهت ، اسلامت ، نظامت و ولایتت قرار دادی. پروردگارا؛ رفتن در دست تو است، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت ، ولی می دانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده ات بجنگم تا به فیض شهادت برسم. "شهید صیاد شیرازی"

گوشه ای از وصیت نامه ی شهید صیاد شیرازی

آرزوهایی که محقق شد

ملت ما نبايد هيچ وقت فراموش كند كه اگر فداكاري اين عزيزان و اگر جانفشاني بهترين عناصر اين ملت در ميدان‌هاي نبرد نبود،هيچ يك از اين آرزوهايي كه محقق شد تحقق نمي يافت.

امام خمینی (ره)

اشک سودی هم دارد؟

گریه بر شهید شوق شهادت را ایجاد می کند

آیت الله جوادی آملی

ناخالصی وجود چگونه می سوزد؟

خدایا تو را شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم. به ارزش کیمیایی درد پی ببرم و ناخالصی های وجودم را در آتش درد بسوزم و خواسته های نفسانی خود را زیر کوهی از غم و درد بکوبم و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس کشیدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت وجود خود را حس کنم.

نیایش های شهید دکتر چمران

 

5 شهریور روز بزرگداشت حکیم زکریای رازی گرامی باد

محمد بن زکریای رازی


" رازی" شهرت " ابوبکر محمد بن زکریا " معـروف به جالیـنوس عـرب 251 - 313 هجری قمری از بزرگـترین دانـشمندان ایرانی، بزرگـترین طـبـیب بالیـنی اسلام و قـرون وسطی، فـیزیکدان، عـالم کـیمیا ( شیمی ) و فیلسوف صاحب استـقلال فکر است که از زندگی وی چندان اطلاعـی در دست نـیست. ظاهرا در ری ریاضیات، فلسفه، نجوم و ادب را فرا گرفت. احتمالا در جوانی به تحصـیل کیـمیا مشغـول شد و بعـد به سبب بـیـماری چشم به تحصیل طب پرداخت و در این عـلم شهرت فراوان یافت و حوزه درسش بلند آوازه شد. در خدمت ابوصالح منصوربن اسحاق سامانی، حاکم ری، ریاست بـیمارستان جدیدالتاسیس آنجا را یافت. بعـدها در بغـداد رئیس بیمارستان بود. به سبب شهرت فراوانش فرمانروایان مختـلف او را به دربار خود دعوت می کردند. رازی صاحب اخلاق نیکو و رفـتار پسنـدیده بود و با بـیماران به مهربانی و عـطوفت رفـتار می کرد و در حق فـقرا و ضعـفا اعـانـت می کرد. عـده ای تالیـفات او را تا 198 و عـده دیگر کتاب های منسوب به او را تا 237 بر شمرده اند. از آثارش در طـبـیعـات، ریاضیات، نجوم و شناخت نور چیـزی به یادگار نمانده است. رازی در طب به جنـبه های عـلمی اکتفا نمی کرد، بلکه به تمام معـنی طـبـیب و در علم و عمل طب استاد مسلم بود. یادداشتهای وی که در آنها با کمال دقت بهبودی بیماران خود را توصیف کرده است در دست است. معـروفتـرین اثرش در علم طب کتاب " حلوی " است. آثار دیگرش در این رشته کتاب الطب الملوکی و کتاب منصوری است. بعـلاوه، رسالا تی در باب بعـضی امراض دارد که معـروفترین آنها کتاب الجدری و الحصبه است که مورد اعجاب و تحسین اروپایی ها بوده است و از بهترین رساله های طبی قدیم به حساب می آید. رساله ای هم دربارهً سنگ مثانه و کلیه دارد که به زبان فرانسه در لندن منـتشر شده است.
رازی در فلسفه و الهیات و ماوراء الطـبـیعـه و مجادلات مذهبی و فـلسفی نیز کتـبی نوشته است. آثار فـلسفی رازی قرنها در دست فراموشی بود، تا آنکه در قرن بـیستم میلادی اهمیت آنها دیگر بار مورد توجه قرار گرفت. بر طبق مقاله دایرة المعـارف اسلام در باب رازی، وی مدعـی است که اغـلب فلاسفه قدیم پـیشتر رفته است و حتا خود را برتر از ارسطو و افلاطون می داند. در طب هم پایه بقراط است و در فلسفه مقامش نزدیک به سقراط.

رازی در اواخر عـمر در نـتـیجه مطالعـه زیاد دربارهً کیمیاگری به بـیماری چشم مبتلا و بالاخره کور شد و در سال 313 هجری قمری درگذشت

آغاز هفته دولت و بزرگداشت شهیدان رجایی و باهنر گرامی باد

پیام امام رحمه الله 

امام خمینی رحمه الله به مناسبت شهادت شهیدان رجایی و باهنر فرمود: «ملتی که قیام کرده است در مقابل همه قدرت های عالم، ملتی که برای اسلام قیام کرده است، برای خدا قیام کرده است، برای پیشرفت احکام قیام کرده است، این ملت را با ترور نمی شود عقب راند؛...گرچه خود واقعه و خود این افرادی که شهید شده اند، در نظر همه ما عزیز و ارجمندند.آقای رجایی و آقای باهنر هر دو شهیدی هستند که با هم در جبهه های نبرد با قدرت های فاسد هم جنگ و هم رزم بودند. مرحوم رجایی به من گفتند که من بیست سال است که با آقای باهنر همراه بودم و خدا خواست که با هم از این دنیا به سوی او هجرت کنند».

ادامه نوشته

روز جهانی قدس مبارک باد

روز قدس به روایت امام خمینی‌(ره)
منبع: سایت دوران

قدس، قبله نخستین و حرم دوم مسلمانان جهان، سرزمین اصلی و وطن میلیون‌ها آواره مسلمان فلسطینی است که استکبار جهانی توسط صهیونیسم جنایتکار، از سال 1948 آن سرزمین را از دست ساکنانش خارج ساخت و تحت سلطه نیروهای اشغالگر قدس قرار داد.
این توطئه از همان اولین سالهای اجرا، با مقاومت مردم مسلمان فلسطین و اعتراض مسلمانان و انسان‌های آزاده و بیدار دل جهان مواجه شد و به شکل مبارزات پیگیر و سیاسی ـ نظامی، چهره خود را نشان داد. ملت مسلمان ایران نیز پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی مسأله آزاد‌سازی فلسطین از چنگال غاصبان قدس را سرلوحه آرمان‌هایش قرار داده و همه ساله روز قدس را به روز فریاد کشیدن بر سر ستمکاران تاریخ تبدیل کرده است.

ادامه نوشته

پاسخ به سوالات مکرر ایثارگران در خصوص سهام بانک دی

اطـلاعیـه

 قابل توجه ایثارگران محترم ، سهامداران گرامی بانک دی

سلام عليكم

     احتراماً، همانگونه که مستحضر می باشید بنیاد شهید وامور ایثارگران در سال گذشته به منظور پاسداشت فرهنگ ایثار و شهادت وهمگام با رهنمودهای مقام معظم رهبری ( مد ظله العالی )، تسهیل و خوداتکایی یادگاران امام (ره) و در راستای وظایف و مأموریت های قانونی و جهت هرچه شکوفاتر شدن اقتصاد خانوار شما عزیزان به توفیق خدمت دیگری دست یافت و با سرمایه گذاری پایدار و هدفمند شرایط مشارکت و سهامدار نمودن آن عزیزان نقش آفرینی ماندگار دیگری را در صنعت بانکداری اسلامی به ثبت رساند وهم اکنون ایثارگران عزیز کشور به عنوان سهامدار عمده بانک دی شناخته می گردند.

 1- سود ده ماهه در سال 1389 برای هر سهم بانک مبلغ 90 ریال برای هر سهم هزار ریالی معادل 9 درصد بوده است .

2- حق تقدم هر سهم بانک در سازمان بورس اوراق بهادار (فرابورس) به قیمت روز ( حدود 300 ریال ) مورد معامله قرار می گیرد .که بیانگر 30 درصد افزایش ارزش سهام است .

2-1- نظر به اینکه ارزش برگ اوراق حق تقدم سهام در فرابورس تعیین و به فروش می رسد لذا در صورت نیاز به قیمت روز به سایت بانک دی یا سازمان بورس اوراق بهادار مراجعه گردد.

3- هریک از ایثارگران عزیز که قبلاً اقدام به تکمیل فرم سهام بانک دی نموده اند اکنون دربانک 850000ریال سهام دارندو برای صددرصدافزایش سرمایه خوددربانک در صورتیکه ازبنیادحقوق دریافت نمی نمایند و تمایل به حفظ حق تقدم سهام خود دارندمی توانند بادرج کدملی(فرد سهامدار )

مبلغ 850,000 ریال

به حساب شماره 0100001541000 بنام بانک دی در شعبه ونک بانک دی

با کد شبا 640660000000100001541000 IR

(قابل واریز از شعب کلیه بانکها در سراسر کشور ) 

پرداخت نمایند . 

4- خلاصه اطلاعیه از طریق پیامک به تلفن همراه کلیه سهامداران ارسال می شود.

5- نظر به اینکه وجه خرید سهام اولیه توسط بنیاد بصورت وام برای افراد واجد شرایط تأمین شده است و سهام به صورت وثیقه در اختیار بنیاد می باشد لذا  حق تقدم سهام ایثارگران عزیز به هیچ عنوان قابل خرید و فروش نمی باشد

6- آخرین مهلت واریز وجه و شرکت در افزایش سرمایه تا تاریخ 29/5/1390 می باشد .

7- در صورت عدم واریز مبلغ فوق الذکر ، بانک دی پس از پایان مهلت نسبت به فروش حق تقدم سهام از طریق فرابورس اقدام و مبلغ فروش را پس از کسر هزینه های مربوطه به حساب طلب سهامدار منظور خواهد کرد .

8- به علت ضیق وقت برگ حق تقدم سهام توسط بانک دی چاپ وارسال نخواهدشدلذا پس ازواریزوجه به حساب بانک می باید اصل فیش واریزی رابه همراه کپی شناسنامه وکپی کارت ملی به آدرس تهران _ خیابان احمدقصیر (بخارست ) کوچه چهارم پلاک یک بانک دی پست پیشتاز نمایند.

 9- برای ایثارگرانی که امکان کسرازحقوق دارندمبلغ مزبورازحقوق آنان کسرو توسط بنیادبه حساب بانک دی واریزخواهدشد لذانیازی به واریزوجه به حساب بانک دی نخواهندداشت .

10- در صورت هرگونه ابهام یا سوال می توانید با تلفن های زیر تماس بگیرید.

 3-88547230 امور سهام بانک دی

 4-44047071  امور مالی شرکت آیت ایثار

در پایان از آنجا که مشارکت ایثارگران در خرید سهام حق تقدم از بالاترین ضریب سرمایه گذاری در بانک برخوردار است لذا شایسته می باشد به نحو مقتضی مراتب با همکاری همه جانبه رؤسای محترم بنیاد شهید وامور ایثارگران شهرستانها و مناطق تابعه به اطلاع عزیزان ایثارگر واجد شرایط برسد تا از این فرصت اقتصادی فراهم آمده بهترین استفاده ممکن را بعمل آورند .

روز پزشک و روز بزرگداشت حکیم ابو علی سینا گرامی باد

زندگینامه ی شهید عبدالحمید دیالمه

تولد:
4 ارديبهشت 1333 در تهران در خانوادهاي مذهبي.
- مرحوم دكتر حميد ديالمه پدر شهيد، قبل از انقلاب با حضور در جلسات انجمن اسلامي پزشكان كه شهيد مطهري از گردانندگان آن بود، باعث گرديد
فرزندش عبدالحميد (كه وحيد صدايش ميكردند)، با مباحث سياسي، مواضع و افراد فعال در عرصههاي سياسي و انقلابي آشنا شود. در آن
جلسات از حضور سياسيون و روحانيون مطرح آن زمان براي سخنراني بهره گرفته ميشد؛ افرادي همچون شهيد دكتر بهشتي و مهندس بازرگان.
- پدر شهيد در دوران بعد از انقلاب با تشكيل سازمان پزشكي امام خميني علاوه تربيت نيروهاي امدادگر در طول دفاع مقدس، تعدادي درمانگاه خيريه
را مديريت مينمود كه اين امر تا هنگام وفات ايشان ادامه داشت.

ادامه نوشته

شهادت اولین شهید محراب, امیر المومنین حضرت علی (ع) تسلیت باد

                                                            

                                                             امیرالمؤمنین علی(ع)

در روز 13 رجب سال سی عام الفیل پای به عرصه وجود گذاشت. تولد آن حضرت در مکه و خانه کعبه بود. حضرت محمد (ص) در کودکی کفالت او را پذیرفت و بدین ترتیب در دامان پیامبر رشد و نمو نمود و با اخلاق و روحیات ایشان شکل گرفت. حضرت علي حدود 25 ساله بود که با فاطمه زهرا(س) دختر نبی اکرم ازدواج کرد. در غزوات مختلف شرکت جست و از شجاعت اوست که اسلام پای گرفت چه این که حضرت محمد (ص) در شأن او در رویارویی با عمرو در جنگ احزاب فرمود: امروز تمام ایمان در برابر تمام کفر قرار گرفته است. امامت او 30 سال به طول انجامید و از این مدت 4 سال و چند ماه بر مردم حکومت کرد.

ادامه نوشته

مصاحبه با آقای دکتر رضا رزاقی عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی

به مناسبت 26 مرداد سالروز آغاز ورود آزادگان به کشور اسلامی مصاحبه ای  با آقای دکتر رزاقی عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی انجام گردید.

 

ادامه نوشته

شهادت اولین شهید محراب, امیر المومنین حضرت علی (ع) تسلیت باد

فزت ورب الکعبه  شهادت اولین ستاره آسمان امامت و ولایت تسلیت باد.

                                                            

                                                      

ادامه نوشته

پیشگویی یک شهید

پیشگویی یک شهید

 از طرف ارگان‌های مختلف از جمله بنیاد شهید - سپاه چندین بار چاپ شد اما هیچ کس متوجه رمز و راز

نهفته در آن نشد قصه چه بود؟ رازی را که قریب به دو سال هیچ کس متوجه نشد.


سید رضا صائبی نیا نوشت : شما چه می گویید؟

بسم رب الشهدا والصدیقین

تقدیم به روح پر فتوح برادر شهیدم سلاله السادات سید مجتبی صائبی نیا

در مراسم ختمش که در مسجد امام حسین شمالی دزفول برگزار شد وصیت نامه‌اش چند بار قرائت شد :

در مراسم جمعی شهدا در مسجد امام خمینی - در چهار هفته بر مزارش در شهید آباد چند بار خوانده شد

از طرف ارگان‌های مختلف از جمله بنیاد شهید - سپاه چندین بار چاپ شد اما هیچ کس متوجه رمز و راز

نهفته در آن نشد قصه چه بود؟

رازی را که قریب به دو سال هیچ کس متوجه نشد.

امضای شهید عزیز در پایان وصیت نامه تاریخ 4/10/65 را نشان می‌دهد یعنی حدود 6 سال پس از آغاز

جنگ تحمیلی.

در قسمتی از متن وصیت‌نامه آمد است :( امت اسلام : شمایی که هشت سال زیر این بمب‌ها و موشک‌های

صدامیان مقاومت کرده‌اید و می‌کنید به مقاومت خود ادامه دهید.)

به نظر شما لفظ هشت سال که شهید بکار برده اشتباه لفظی بوده یا با مدت زمان جنگ ارتباط داشته است.

شما کرامات شهدا را تکذیب می‌کنید؟

 

 

شهيدي كه سالم به وطن برگشت

شهيدي كه سالم به وطن برگشت

محمدرضا شفیعی، شهیدی که پس از 16 سال پیکرش سالم به وطن برگشت

شهید محمد رضا شفیعی را می شناسی؟ شهیدی که پس از 16 سال پیکرش سالم به وطن برگشت؟

می خواهی او را بشناسی ، اگر دلت آماده است بخوان:

دوست داشتی به همه کمک کنی ، همیشه کمک من بودی نمی گذاشتی دست تنها بمانم. حالا دستهای تنهای مرا رها می گذاری؟ من که باور نمی کنم.

.............

11ساله بودی که بابایت از دنیا رفت . یادت هست من گریه می کردم و تو به من گفتی:« گریه نكن من هم گریه ام می گیرد. برای مرد هم خوب نیست گریه كند. بابا رفت من كه هستم.» می دانم که هستی هیچ کس حضور پسرش را اینقدر پررنگ در کنار خود ندارد.

.............

14 ساله بودی که رفتی و
شهید محمد رضا شفیعی را می شناسی؟ شهیدی که پس از 16 سال پیکرش سالم به وطن برگشت؟

می خواهی او را بشناسی، اگر دلت آماده است بخوان:

دوست داشتی به همه کمک کنی ، همیشه کمک من بودی نمی گذاشتی دست تنها بمانم. حالا دستهای تنهای مرا رها می گذاری؟ من که باور نمی کنم.

.............

یادت هست بچه بودی ، رفته بودی توی ایوان و می خواستی سیم را وارد پریز کنی که برق تو را گرفت و با شدت به پایین پله های آب انبار پرت شدی. من پایم شکسته بود و هیچ جور نمی تونستم از جایم بلند شوم. شروع کردم یا زهرا و یا حسین گفتن. همسایه ها صدا کردم که تصادفا خواهرم وارد خانه شد. وقتی تو را از پله های آب انبار بالا آوردند چهره ات سیاه و کبود شده بود نه حرکت داشتی نه نفس می کشیدی. تو را بردند سمت بیمارستان . بین راه سید عباس - که سید باطن دار و اهل معرفتی بود- تو را می بیند و ماجرا را می شنود . خواهرم برایم تعریف کرد سید عباس انگشتش را در دهان تو گذاشت و چند سوره از قرآن را خواند و تو یکباره چشمانت را باز کردی. و حالت عوض شد. سید گفته بود نیازی به دکتر نیست طبیب اصلی او را شفا داده است.

.............

11ساله بودی که بابایت از دنیا رفت . یادت هست من گریه می کردم و تو به من گفتی:« گریه نكن من هم گریه ام می گیرد. برای مرد هم خوب نیست گریه كند. بابا رفت من كه هستم.» می دانم که هستی هیچ کس حضور پسرش را اینقدر پررنگ در کنار خود ندارد.

.............

14 ساله بودی که رفتی و تقاضای جبهه كردی، ناراحت بودی ،می گفتی مرا قبول نمی كنند و می گویند سن شما كم است، باید 15 سال تمام داشته باشید. بهت گفتم صبر كن سال بعد انشاءالله قبولت می كنند. ولی صبر نداشتی ، گفتی آنقدر می روم و می آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد. بالاخره شناسنامه ات را دستكاری كردی و 1 سال به سن خود اضافه كردی، به من گفتی مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) كردم تا قبولم كنند، با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالاخره برای اعزام به جبهه آماده شدی.

خوشحال بودی سر از پا نمی شناختی، روز بدرقه خیلی دلم می خواست پاهایم سالم بود ولااقل به جای پدرت من به بدرقه ات می آمدم. ولی هر بار كه اعزام داشتی من نتوانستم بیایم و الآن دلم بابت این قضیه می سوزد.

.............

همیشه مهربان بودی اما وقتی برمی گشتی جور دیگری مهربان می شدی. نمی گذاشتی یك تشك زیرت بیندازم، می گفتی: «مادر اگر ببینی رزمندگان شبها كجا می خوابند! من چطور روی تشك بخوابم؟» کافی بود بگویم آب، فوری تهیه می كردی. خرید می كردی مرا می بردی حرم حضرت معصومه (س) می گفتی نكند غصه بخوری، من دارم به اسلام خدمت می كنم، خدا عوضش را به شما می دهد. خدا یار بی كسان است.

.............

در آن 5 سالی که جبهه بودی- سال 60 تا 65 - هر بار كه بر می گشتی از ماجراهای خودت برایم تعریف می كردی. مثلا یکبار تعریف کردی: سوار قاطر بودم و داشتم از كمر تپه بالا می رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولی من یك تركش ریز هم سراغم نیامد. می گفتی یكبار دیگر داشتم با ماشین برای بچه ها غذا می بردم، محاصره شدیم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) كردم، نجات پیدا كردیم.

.............

یادت هست آن دفعه که موج تو را گرفته بود و ناراحت بودی كه چرا فیض شهادت نصیبت نشده است. هر بار كه مرخصی می آمدی فقط به فكر مقابله با ضدانقلابها و اشرار بودی، هر شب از خانه بیرون می رفتی و قبل از نماز صبح می آمدی.

.............

به تو می گفتم من تنها شدم، نمی گویم قید جبهه را بزن ولی بیا برویم خواستگاری، یك دختر خوب و مؤمنه پیدا كنیم، هم مونس من باشد، هم شریك زندگی تو. با خنده جواب می دادی كه خدا یار بی كسان است. زنم یك تفنگ است و همینطور خانه ام یك متر بیشتر نیست، ساخته و آماده نه آهن می خواهد نه بنا! می گفتی غصه تنهایی را نخور خدا با ماست.

.............

اولین بار كه مجروح شدی را خوب یادم هست. ما که تلفن نداشتیم تو همیشه به خانه همسایه زنگ می زدی. آن روز هم عید بود دیدم تماس گرفته ای ، وقتی رفتم پای تلفن دیدم صدایت خیلی نزدیك است. وقتی پرسیدم، گفتی: «قم هستم» وقتی خواهرت تلفن را گرفت به او گفتی :«من زخمی شده ام و در بیمارستان گلپایگانی هستم، مادر را با احتیاط برای دیدنم بیاورید». وقتی وارد بیمارستان و بخش مجروحین شدم، یك جوان نشسته روی یك ویلچر روبرویم سبز شد، دستپاچه بودم تا محمدرضا را زودتر ببینم، به آن جوان گفتم: «شما محمدرضا شفیعی را می شناسی؟» گفت: «شما اگر او را ببینید می شناسیدش»؟ گفتم: «او پسر من است چطور او را نشناسم»! گفت: « پس مادر چطور من را نشناختی»؟! یكدفعه گریه ام گرفت، بغلت كردم، خیلی ضعیف شده بودی و صورتت لاغر شده بود انگار خون زیادی از تو رفته بود. سر و صورتت سیاه شده بود، گفتم: «مادر چی شده»؟ گفتی چیزی نیست، یك تیغ كوچك به پایم فرو رفته. مهم نیست دكترها بیخودی شلوغش می كنند. بعدها فهمیدم یك تركش بزرگ از سر پوتین وارد شده پایت را شكافته و از انتهای پوتین خارج شده بود.

.............

آخرین دیدارمان را مگر می شود فراموش کنم. اوائل ماه ربیع بود 6 عدد جعبه شیرینی خریده بودی، عطر و تسبیح و مهر و جانماز خلاصه خیلی آماده و مهیا بودی، گفتم: «مادر تو كه پول زیادی نداری، از این خرجها می كنی! فردا زن می خواهی»، خانه می خواهی، تو با آرامش و لبخند شیرین جوابم را با این یك بیت شعر دادی:

«شما با خانمان خود بمانیدكه ما بی خانمان بودیم و رفتیم»

بعد گفتی: «در منطقه قرار است جشن میلاد پیغمبر اكرم (ص) را داشته باشیم و به خاطر مراسم جشن این وسایل را خریده ام. حالات عجیبی داشت، خلاصه خداحافظی كرد یو حرف آخرت را به من زدی كه «مادر به خدا می سپارمت».

.............

چند روزی طول نكشید كه شب تو را در خواب دیدم که از در خانه داخل شدی یك لباس سبز پر از نوشته بر تنت بود. از در كه آمدی یك شاخه گل سبز در دستت بود اما جلوی من كه رسیدی یك بقچه سبز كوچك شد. سه مرتبه گفتی: مادر برایت هدیه آوردم، گفتم: «چطوری پسرم! این بار چرا! اینقدر زود آمدی» گفتی: «مادر عجله دارم، فقط آمدم بگویم دیگر چشم به راه من نباشید»! صبح كه بیدار شدم از خودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ شاید دیشب حمله و عملیات بوده است. کسی خواب مرا جدی نگرفت. دوباره شب بعد همان خواب را دیدم . تو گفتی: «دیگر چشم به راه من نباشید»! وقتی برای بار دوم به دامادمان گفتم، رفت سپاه و پرس و جو كرد ولی خبری نبود از ما خواستند یك عكس و فتوكپی شناسنامه را پست كنیم برای صلیب سرخ، كه ما همین كار را كردیم.

.............

هشت ماه گذشت یك روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را كه باز كردم چند نفر ایستاده بودند، با لباس سپاه كه یك آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از این تصاویر كسی را می شناسید، من ورق می زدم دیدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضی ها اصلاً قابل شناسایی نبودند، داشتم ناامید می شدم كه در صفحه آخر عكس تو را دیدم، با حالت عجیبی در عكس خواب بودی و لبهایت از هم باز شده بود، گفتم: «مادر به قربان لب تشنه اربابت حسین، آیا كسی به تو آب داده یا تشنه شهید شدی»؟

برادر سپاهی گفت: شما مطمئن هستی این پسر شماست؟ گفتم: «بله مطمئنم این محمدرضای من است. گفت: «پس چرا در این عكس، محاسن ندارد ولی این عكس در اتاقتون صورتش پر از محاسن است»؟ راست می گفت تو شب آخر محاسنت را كوتاه كردی و گفتی احتمالاً در این عملیات اسیر شوم می خواهم بگویم سرباز هستم نه پاسدار.

خلاصه به ما اطلاع دادند كه تو در ارودگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت می رسی و جنازه تو را در قبرستان الكخ مابین دو شهر سامرا و كاظمین دفن كرده اند.

.............

بعدها دوستت محسن میرزایی از مشهد كه با هم زخمی شده و اسیر شده بودید و او بعدها آزاد شد، برایم گفت: «محمدرضا تركش توی شكمش خورده بود، زخمی داخل كانال افتاده بودیم، قرار بود بعد از چند ساعت ما را به عقبه منتقل كنند ولی زودتر از نیروهای كمكی، عراقیها رسیدند و ما اسیر شدیم. ما را به ارودگاه اسرا در شهر موصل منتقل كردند هر دو حالمان وخیم بود، ولی محمدرضا به خاطر زخم عمیق شكمش خیلی اذیت می شد، در روزهای اول از او خواسته بودند، به امام خمینی(ره) و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگوید ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توی دهنش كه یكی از دندانهایش شكسته بود. پزشكان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقی كه داشت به هیچوجه آب به او ندهیم. روز آخر خیلی تشنه اش بود، به من می گفت: «محسن من مطمئنم شهید می شوم، انشاءالله ما پیروز می شویم و تو آزاد می شوی بر می گردی كنار خانواده ات، تو با این نام و نشان به خانه ما می روی و می گویی من خودم دیدم محمدرضا شهید شد، دیگر چشم به راهش نباشند.

.............

آقای میرزایی هم که بعد از 4 سال آزاد شد، به منزلمان آمد و از لحظه شهادت توا برایمان تعریف كرد:

روز آخر خیلی تشنه اش بود، یك لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین می كشید تا آب بنوشد در بین راه افتاد و به شهادت رسید به لطف خدا و عنایت اهل بیت در همان لحظه صلیب سرخ برای بازدید از اردوگاه آمده بودند. با این صحنه كه مواجه شدند از جنازه عكس گرفتند و شماره زدند او را برای تدفین بردند. این برادر می گفت: لحظه های آخر خیلی دلم آتش گرفت محمدرضا داد می زد، فریاد می زد جگرم می سوزد ولی من نمی توانستم به او آب بدهم. آخرین جمله را گفت و رفت: «فدای لب تشنه ات یا اباعبدالله» گفت: حالا آمدم بگویم اگر در خواب او را دیدید به او بگویید حلالم كند و از من راضی باشد.

.............

چند سال پیش توفیق شد كه به زیارت عتبات مشرف شوم. عكس و شماره قبر تو را برداشتم و با توكل به خدا راهی شدم. وقتی رسیدم به هر كسی التماس كردم از مأمورین تا بگذارند حتی یك ساعت بر سر قبر تو بروم، قبول نمی كردند. مرا منع می كردند و می ترسیدند خبر به استخبارات برسد. پسر دایی ات همراهم بود، كمی عربی بلد بود، با یكی از رانندگان صحبت كردیم و 20 هزار تومان پول نقد به او دادیم، ما را به قبرستان الكخ رساند و رفت. عكسهای شهدا را نزده بودند ولی طبق آدرسی كه داشتم قبر را پیدا كردم، ردیف 18، شماره 128. لحظه به یاد ماندنی بود،میدیدی مرا که چقدر بی تاب بودم و خودم را بر روی مزارت انداختم. می دانم شنیدی وقتی به تو گفتم شب اول خواب دیدم گلزار بودی، دلم می خواهد پیش من بیایی، یادت هست چقدر التماس كردم و بعد از آن در كربلا آقا سیدالشهداء را به جوان رعنایش علی اكبر قسم دادم تا تو را به من برگرداند.

.............

حدود 2 سال از این جریان گذشت، یك روز اخبار اعلام كرد 570 شهید را به میهن باز گرداندند، به خودم گفتم یعنی می شود بچه من هم جزو اینها باشد. با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببینید محمدرضا بین این شهدا هست یا نه»؟ او هم گفت: «اگر شهدا را بیاورند خبر می دهند».

گوشی را گذاشتم دیدم زنگ خانه به صدا درآمد: «گفتم كیه» گفت: «منزل شهید محمدرضا شفیعی» گفتم: بله محمدرضای من را آوردید. گفت: «مگر به شما خبر دادند كه منتظر او هستید». گفتم: «سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یك قفس سبز و یك قناری سبز». گفت: «این مژده را می دهم بعد 16 سال مسافر كربلا بر می گردد». آن برادر سپاهی می گفت: «الحق كه مادران شهدا همیشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده می دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفیعی را آوردند ولی پسر شما با بقیه فرق می كند». گفتم: «یعنی چه»، گفت: «بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نكرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر می خواهید او را ببینید فردا صبح بیایید تا قبل از تشییع جنازه او را ببینید

.............

وقتی وارد سردخانه شدم پاهایم سست شده بود، یاد آن روز اولی كه مجروح شده بودی افتادم، دلم می خواست دوباره خودت به استقبال بیایی. وارد اتاق شدیم، نفسم بند آمده بود، بعد از 16 سال جنازه ی تو را را از زیر خروارها خاك بیرون آورده بودند، بالاخره دیدمت؛ نورانی و معطر بودی، موهای سر و محاسنت تكان نخورده بود، چشمهایت هنوز با من حرف می زد، بعثی های متجاوز بعد از مشاهده جنازه ات برای از بین رفتن این بدن آن را 3 ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره تو به هم نخورده بود، فقط بدنت زیر آفتاب كبود شده بود، حتی می گفتند یك نوع پودری هم ریخته بودند ولی اثر نكرده بود. بعدها می گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء سرباز عراقی با تحویل دادن جنازه تو گریه می كرده و صدام را لعن و نفرین می كرده كه چه انسانهایی را به شهادت رسانده است. خلاصه دو ركعت نماز شكر خواندم و آماده تشییع جنازه شدم

.............

مصلای قدس جای سوزن انداختن نبود، جمعیت زیادی با دسته های سینه زنی خود را به مصلا می رساندند. چشمان همه اشك گرفته بود، جنازه بچه ها را آوردند، وقتی مردم از جریان پیکر تو با خبر شدند چه عاشورایی به پا كردند. زیر تابوتها سیل جمعیت بر سر و سینه می زدند، باورم نمی شد بعد از 16 سال با این جمعیت پسر نازنینم باید بر روی دستها به سمت گلزار تشییع شود. حسین جان حاشا به كرمت چقدر بزرگوار بودی و من نمی دانستم. وقتی رسیدم بالای قبر با دردپا و ضعفی كه در مفاصلم داشتم خودم داخل قبر رفتم و بچه ام را بغل كردم و داخل قبر گذاشتم. یك عده گریه می كردند، یك عده سینه می زدند. خلاصه غوغایی به پا شده بود، با دستان خودم تو را دفن كردم.

.............

یكی از همرزمان قدیمی تو ، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا محمدرضا بعد از 16سال سالم بر گشته! او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترك نمی شد، همیشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شركت می كرد یا ما در سنگر مصیبت می خواندیم، همه با چفیه اشكهایشان را پاك می كردند ولی محمدرضا اشكهایش را به بدنش می مالید و گریه می كرد.

.............

همیشه و همه حال در کنار منی.به خوابهایم زیاد می آیی تا با تو حرف بزنم. با این همه می سوزم و می سازم محمدرضا.کاش شفاعتمان کنی.

کاش شهداء را بشناسیم و راه آنها را دنبال كنیم، یاد شهداء همیشه باید در متن كارهای ما قرار بگیرد، من همیشه در نمازهایم برای رهبر و مهمتر از همه برای امام زمان(عج) دعا می كنم تا آقا بیاید و همه سختی ها و مصائب تمام شود و ملتهای مظلوم از چنگال متجاوزان رهایی بیابند.

گردآوری : پایگاه اینترنتی پرشین وی



 

روزگار سخت قهرمان جنگ

روزگار سخت قهرمان جنگ

فرنگیس اکنون 48 سال دارد و با مرگ شوهرش به سختی مخارج خود و خانواده‌اش را تأمین می‌کند. او همچنان در خطه‌ای زندگی می‌کند که ده‌ها میلیون خرج مجسمه‌اش شده، در حالی که حیدرپور با فقر و نداری کودکانش را بزرگ می‌کند.

شاید آدم های زیادی فرنگیس حیدرپور را نشناسند و برایشان دانستن در مورد یک اسم هم اهمیتی نداشته باشد، اما همه آنهایی که سفری به کرمانشاه داشته اند، و مجسمه زن تبر به دست را که در یکی از میادین این شهر قرار گرفته، دیده باشند حتما برایشان جالب است که بدانند سرگذشت این زن چیست؟

فرنگیس حیدرپور متولد سال 41 از یکی از روستاهای گیلانغربی است که در جریان جنگ تحمیلی با رشادت و شجاعت خود حماسه ای را آفرید که بر اثر آن به شیرزن ایران شهرت یافت.

ماجرای فرنگیس به روزهای آشفته‌حالی دختر جوانی برمی‌گردد که هنوز رخت عزای برادر شهیدش را به تن داشت که خبر شهادت اعضای خانواده اش را در حادثه اصابت گلوله توپ دشمن به اتومبیل حاملشان می‌شنود.

فرنگیس حیدرپور در این مورد می گوید:

«سال59بود و من 18سال داشتم که آنها به روستای ما حمله کردند و ما خیلی شهید دادیم، مردم مجبور شدند فرار کنند و در دره مخفی شوند. در این جریان از اعضای خانواده من هشت نفر (برادر، دایی، عمو، پسردایی، دختر دایی، دختر عمو و ...) شهید شدند».

حیدرپور به همراه پدر به مراسم ختم شهدا می رفتند و در بازگشت به روستای زادگاهش(اوازین) – از توابع گیلانغرب – متوجه می‌شود برخی از نیروهای عراقی وارد روستا شده‌اند.

حیدرپور در خصوص حادثه آن روز اظهار می‌دارد:

«همان روز که به دره رفتیم، نزدیکی‌‌های غروب بود که تشنه و گرسنه شدیم؛ من با پدر و برادرم به روستا آمدیم تا غذا بیاوریم. آخر چیزی پیدا نمی‌شد. نزدیک رودخانه دو سرباز آمدند که آب بر داردند؛ ما از دست آنها خشمگین بودیم و به آنها حمله کردیم؛ من تبر به دست به سمت آنها حمله ور شدم که یکی از آنها کشته و دیگری تسلیم شد»

آن روز فرنگیس حیدرپور یکی از دو سرباز کاملاً مسلح عراقی را هلاک می‌کند و با زخمی کردن نفر دوم او را به اسارت درمی‌‌آورد.

وی ادامه می‌دهد:

18ماه آواره بودیم که عراقی‌ها عقب نشینی کردند، مردم دوباره به روستاهای خودشان برگشتند.

این شیرزن مبارز، بعد از گذشت سالها از جریان جنگ تحمیلی هنوز هم دست از روحیه مبارزه طلبی خود برنداشته و در گفتگویی که با خبرنگار فارس داشته در مورد جنایات رژیم صهیونیستی می گوید:

با دیدن جنایات صهیونیست‌ها در غزه آرزو می‌كنم كاش در غزه بودم تا بار دیگر برای اسلام مبارزه كنم و اگر به من اجازه دهند، حاضرم به غزه بروم.

حیدرپور سبب پیروزی در دوران دفاع مقدس را پیروی از امام(ره) و ولایت می داند و خطاب به دشمنان اسلام و ایران می گوید:

دشمنان بدانند ما با اطاعت از رهبری معظم انقلاب، هرگاه لازم باشد برای دفاع از اسلام و كشور اسلامی‌مان جان خود را فدا می‌كنیم.

فرنگیس اکنون 48 سال دارد و با مرگ شوهرش به سختی مخارج خود و خانواده‌اش را تأمین می‌کند. او همچنان در خطه‌ای زندگی می‌کند که ده‌ها میلیون خرج مجسمه‌اش شده، در حالی که حیدرپور با فقر و نداری کودکانش را بزرگ می‌کند.

کسی چه می‌داند، شاید همین کودکان محروم فرنگیس باشند که فردا روز در صف اول مبارزه با دشمنان انقلاب و کشور قرار گیرند اما خدا کند سهم آنها از این قهرمانی یک مجسمه و سال‌ها فراموشی نباشد.

 

برکات زیارت شهدا

برکات زیارت شهدا

برای گفتن حرفم راه دوری  نمی روم . از همین جمعه شروع می کنم ، همین جمعه که کوه می روی . یا نه! ،از طول هفته که درون شهر عبور و مرور می کردی تا با عجله به محل کار یا دانشگاهت برسی.

در شلوغی شهر ، کنار همین ترافیک سنگین ، در حضور همین روز مرگی ها ، نزدیک خانه ات ، محل کارت و یا داخل دانشگاهت حتی اگر چشم سرت را هم باز کنی کفایت می کند تا ستاره بارانی ،از قبور شهدای گمنام جلوی دیدگانت به تلالو بنشیند .

خیلی از ما حتی روزانه از کنار این منابع رحمت الهی گذر می کنیم ولی یا بی توجهیم ، یا صلواتی نثار روان پاکشان می کنیم و یا با دلسوزی ، که این ها جوانیشان و آرزوهایشان را گذاشتند و اکنون دستشان از دنیا کوتاه است و ما بهره مند از نعمت های دنیا ، فاتحه ای می خوانیم.

و چه خوش گفت سید شهیدان اهل قلم "پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند".

آیا تا به حال به آثار و برکات حضور این قبور نورانی در میان روزمرگی خود اندیشیده ایم؟

اصلا چرا باید بر سر مزار شهدا رفت ؟ فقط برای آن که به یادشان باشیم؟

برای آنکه بگوییم ما درک می کنیم ،شما برای راحتی ما رفته اید؟ برای آزادی وطن رفته اید؟

این ها درست ، ولی زیارت قبور شهدا بیشتر از اینکه تسلی خاطر باشد فواید زیادی برای خودمان دارد. برای درک این فواید ،تمسک به مکتب اهل بیت علیهم السلام و بهره مندی از سخنان ایشان هر چند کم ،بهترین یاری دهنده ی ما خواهد بود . 

برای خدا به دیدن اهل طاعت او بروید و هدایت را از اهل ولایت او بگیرید - امام علی علیه السلام

اهل بیت و زیارت قبور شهدا :

• زیارت قبر پیامبر خدا (ص) و زیارت قبر شهیدان و زیارت قبر امام حسین (ع) برابر است با یک حج مقبول همراه رسول خدا (ص) - امام صادق علیه السلام / وسائل الشیعة، ج 10، ص 278

• در مورد سیره رسول خد(صلى الله علیه وآله) در زیارت قبور شهدا، طلحة بن عبدالله نقل کرده است:

«همراه پیامبرخد(صلى الله علیه وآله) از شهر خارج شدیم، وقتى که به مزار شهدا رسیدیم، آن حضرت فرمود: این قبور آرامگاه برادران ماست و بعد به زیارت شهدا مشغول شد.»  - بیهقى، سنن کبرى، ج5 ، ص249

• «حضرت فاطمه(علیها السلام) پس از وفات پیامبر، هفتاد و پنج روز بیشر زنده نبود و در این مدت، خندان و خوشحال دیده نشد. هر هفته، روزهاى شنبه، دوشنبه و پنجشنبه به زیارت قبر شهیدان اُحد مى آمد. سپس قبر عمویش حمزه را زیارت مى کرد و در آنجا نماز مى خواند و اشک می ریخت. و برایش رحمت مى طلبید و از خدا براى او آمرزش مى خواست.» -امام صادق علیه السلام / وسائل الشیعه، ج 10، ص 279 ، کافى، ج6، ص561

• هر کس که نتواند به زیارت قبر ما (امامان) بیاید، پس قبر برادران صالح و شایسته ما را زیارت کند. - امام صادق علیه السلام  / بحار الانوار، ج 74، ص .311

• برای خدا به دیدن اهل طاعت او بروید و هدایت را از اهل ولایت او بگیرید - امام علی علیه السلام  / غرر الحکم، ح 1، ص 5491

• با توجه به آنکه شهیدان جزو شیعیان صالح خداوند محسوب می شوند، حضرت امام کاظم علیه السلام می فرمایند:

کسی که نمی تواند به زیارت ما اهل بیت بیاید پس به زیارت قبور شیعیان صالح ما برود که در این صورت ثواب زیارت ما به او تعلق می گیرد. - محمد حسین الحسینی الجلالی ،مزارات اهل البیت و تاریخ ها،ص 15

• ... سوگند به آنکه جانم در دست اوست هیچ کس بر شهدا سلام نمی کند مگر اینکه شهیدان سلام آنان را پاسخ می دهند.  - حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه و آله  / مکی قاسم البغدادی، تأصیل لا استئصال،ج4،ص80

و...

در مقام زیارت شهدا، این هایی که پیامبر اسلام برادر خود خطابشان می کند کافی است با استناد به سخن گوهربار ختم رسل بگوییم: اگر دل های خود را معطر به یاد شهدا می کنیم و سلامی روانه ی آستان آن بزرگواران کردیم، بدانیم که این از بزرگترین عنایات شهدا است. در واقع قبل از اینکه ما به یاد آن ها باشیم، آنان یادی از ما کرده اند که ما در جواب سلامشان می گوییم

السلام علیکم ایها الشهداء و رحمة الله و برکاتة

 

شهادت اولین شهید محراب, امیر المومنین حضرت علی (ع) تسلیت باد

فزت ورب الکعبه  شهادت اولین ستاره آسمان امامت و ولایت تسلیت باد.

                                                            

                                                      

ادامه نوشته