بيوگرافي:

متولد 1344- متاهل و داراي 2 فرزند – جانباز 50 درصد (اصابت گلوله به سر و برونشيت مزمن) – 8 سال و 1 ماه و 3 روز اسارت - استخدام در دانشگاه علوم پزشكي در سال 1373

 قبل از اسارت:

شروع دوره تحصيلي متوسطه: همزمان با شروع جنگ در دبيرستان امام خميني

شاگرد اول كلاس در تمام دوران تحصيل

شاگرد سوم در مجموعه كلاسهاي سوم دبيرستان امام خميني

  • عضو انجمن اسلامي و عضو هيئت مركزي اتحاديه انجمن هاي اسلامي دبيرستان امام خميني
  • زمان حضور در جبهه:

خرداد سال 1361 يعني يك روز بعد از امتحانات ثلث آخر سال سوم دبيرستان (پيش از اين زمان بنده اشتياق حضور در جبهه را داشتم ولي به خاطر مخالفت خانواده توفيق نيافتم.)

 زمان اسارت:

 همزمان با سال چهارم دبيرستان در سن 17 سالگي ( يعني همان سالي كه 21 نفر از دوستانم در رشته پزشكي قبول شدند) در عمليات رمضان در منطقه غرب خرمشهر تيرماه سال 1361

 نحوه اسارت:

 عمليات رمضان به همراه چند صد نفر ديگر از رزمندگان اسلام ( اولين عملياتي كه ايران بعد از آزادسازي خرمشهر براي تثبيت مواضع خود وارد خاك عراق مي شد تا مرزها را حفظ كند. اين عمليات در شرق بصره و غرب خرمشهر واقع مي شد.

بعد از اسارت:

ابتدا ما را به شهر بصره انتقال دادند در آنجا به مدت هشت روز در شرايط بسيار سخت به سر برديم در شرايطي كه آب و غذا نداشتيم و حتي امكاناتي براي دستشويي نيز وجود نداشت. آنقدر فضا محدود بود كه حتي جا براي نشستن همه افراد نيز كم بود و در همين شرايط بچه ها بايد مي خوابيدند تا جايي كه برخي از بچه ها در فضاي 15 سانتيمتري پشت پنجره ها هم مي نشستند و به خواب مي رفتند.

در همان شرايط از برگه هاي سفيد اول كتابهاي كتابخانه كوچكي كه در سالن اجتماعات ساده اي در كنار اتاق ما قرار داشت و خودكارهاي جامانده در جيب دوستان براي آموختن زبان عربي استفاده مي كرديم.

در همان مدت 8 روزه يك روز ما را در شهر چرخاندند و در معرض شماتت افراد قرار دادند.

بعد از آن به بغداد رفتيم، ماه رمضان بود و در آستانه عيد فطر، آن سال ماه رمضان در تيرماه قرار گرفته بود.

دماي شهر 50 درجه بالاتر بود و ما اسرا پا برهنه بوديم هوا بسيار گرم بود. پاهايمان مي سوخت بطوريكه قادر به حركت نبودند. در همين شرايط آب و هوايي چندساعتي ما را در فضاي باز زير آفتاب گرم تابستان نگه داشتند و به طوريكه مي توان گفت با زبان روزه تشنگي كربلا را تجربه كرديم، سپس به سوله هايي كه آنجا هم خيلي گرم بود، بردند، ضرب و شتم نيز خوراك هميشگي و هر روزمان بود.

يك شبانه روز در بغداد بوديم و در روز عيد فطر نيز ما را به شهر موصل بردند.

موصل دومين شهر بزرگ عراق است و از بغداد دور است.

در چند كيلومتري شهر موصل، چند تا پادگان در يك حصار كه ارتفاع ديوارهايش به 14 – 13 متر مي رسيد، قرار داشت، فضاي باز در دسترس ما اسرا، فقط محوطه وسط اين پادگان بود.

پيش از ما در اين اردوگاه، اسراي ديگري به سر مي برده اند و همه ما چند صد نفر اسير عمليات رمضان به آنجا رفتيم.

بمدت چهار ماه در اين پادگان، به صورت گمنام و بدون اطلاع خانواده هايمان به سر برديم تا اينكه با حضور افراد صليب سرخ در پادگان، مشخصاتمان ثبت و به ايران ارسال شد.

نامه هاي خانواده و ما هر 2 يا 3 ماه يك بار توسط صليب سرخ رد و بدل مي شد.

صليب سرخ بيشتر با عراق همكاري مي كردند چون قدرت مقابله با رژيم بعث عراق را نداشت.

عمده فعاليتهاي فرهنگي و آموزشي در دوران اسارت:

ابتدا يادگيري و آموزش از طلاب معاودين عراقي كه به اسارت درآمده بودند آموزش را شروع كرديم.

يادگيري زبان عربي ( البته قبل از اسارت هم با حضور در حوزه درس عربي هم مي خواندم) شامل صرف و نحو با بهره از كتاب جامعه الدروس چاپ بيروت بود.

به بقيه اسرا نيز زبان و ادبيات عربي را آموزش مي داديم.

علاقه و نياز به ارتباط با ماموران صليب سرخ باعث شد كه انگليسي را ياد بگيرم. به طوري كه فارسي صحبت كردن برايم سخت شد.

البته ناگفته نماند كه در دوره 4 ماه اول اقامت در اردوگاه موصل هيچ كتابي حتي كتاب قرآن هم نداشتيم، بعد از آن زمان از طريق صليب سرخ كتاب هاي درخواستي مان را مي آوردند البته در خواست كتاب نيز شرايطي داشت مثلاً موضوع آن نبايد سياسي و... مي بود.

تمرين روخواني و روان خواني قرآن و آموزش آن به بقيه اسرا از ديگر فعاليتهاي دوران اسارت بود.

از همان ابتداي ورود به اردوگاه موصل توانستيم، مسابقات واليبال برگزار كنيم، اولين رئيس پادگان با ما مدارا مي كرد و به عنوان جايزه مسابقات واليبال به ما يك جلد قرآن هديه كردند. هر يك از اسراي اردوگاه مي توانست 10 دقيقه از اين قرآن استفاده كند.

در اردوگاه داشتن خودكار، مداد و كاغذ ممنوع بود، كاغذهاي پاكت سيمان يا جعبه هاي كارتوني يا سيگار كه ورقه هايش 1×2 سانتي متر بود، ورقه ورقه مي كرديم و به عنوان كاغذ استفاده مي كرديم.

در دوران اسارت، حفظ قرآن هم داشتيم از جمله سوره منافقون و جزء سي قرآن كريم.

اينجانب به طور رسمي و جدي از سال چهارم اسارت شروع به حفظ قرآن كردم و به دليل اينكه، مسئول فرهنگي اردوگاه نيز بودم، طي دوسال البته به صورت اوقات متناوب توانستم كل قرآن و همچنين تمامي حكمتها و برخي از خطبه ها و نامه هاي نهج البلاغه، دعاهاي كميل، ندبه و ... را هم حفظ كنم.

در اردوگاه دوستي دزفولي به نام آقاي لهراسبي داشتم، كه خودش حافظ قرآن بود و براي يادگيري ادبيات عرب نزد من آمد و مرا براي حفظ قرآن تشويق كرد.

در اتاقمان 5 – 4 نفر با يكديگر هم سن و سال بوديم و به اتفاق همديگر قرآن را حفظ مي كرديم و ما چند نفر نقطه آغازي شديم براي آموزش حفظ قرآن به ديگر اسراي اردوگاه.

پس از حفظ، در ماههاي مبارك رمضان، جزء خواني قرآن را از حفظ مي خوانديم و همين عامل ايجاد انگيزه بود براي اينكه ديگران هم قرآن را حفظ كنند.

انجام مشاعره ها به دو صورت متضاد و معمولي با استفاده از آيات قرآن از ديگر فعاليتهاي بسيار قابل توجه در اردوگاه پس از حفظ قرآن توسط بيشتر اسرا بود.

مرحوم ابوترابي از جمله افراد اردوگاه ما بودند كه انگيزه زيادي براي اسرا به جهت حفظ قرآن ايجاد مي كردند تا جايي كه در پايان اسارت يكصد حافظ كل قرآن داشتيم.

البته بعد از حفظ قرآن، مرور آيات براي نگهداشتن آن در حافظه بسيار مهم است.

خاطرات دوران اسارت:

شبهاي جمعه سفره وحدت داشتيم و با پودر نان هاي اضافه حلوا درست مي كرديم.

يك شب كه بعد از غذا در حال پياده روي بوديم به من به دوستم گفتم امشب سير شدم دوستم با تعجب به من نگاه كرد و گفت: مگر تا حالا سير شده اي ؟! من در دوره 7 سال اسارت هرگز سير نشده ام.

هر روز از آن روزها بر حسب اتفاقاتي كه مي افتاد به گونه اي مي گذشت،

مثلا يكبار بدليل فرار دو نفر از اسرا، تا دو ماه ما را مي زدند و به روشهاي گوناگون از جمله افزايش تعداد دفعات وقت و بي وقت آمارگيري و شمارش از يكبار به چهار بار در روز كه هر شماره با يك ضربه شلاق همراه بود، عدم استفاده از فضاي باز اردوگاه، كتكها و شكنجه هاي شبانه و غافلگيرانه، اختصاص يك دقيقه فرصت براي جمع شدن در صف شمارش، و ... تحت فشار قرار مي دادند. 

شكنجه هاي سخت:

محروميت از رفتن به دستشويي از ساعت 5 بعدازظهر تا 9-8 صبح در واقع، از جمله سخت ترين شكنجه آن دوران بود كه در اين ساعات ممنوعيت، بچه ها به دور از چشم ماموران عراقي، در اتاق چهارچوبي درست كردند و دور آن را با پتويي مي پوشاندند و در مواقع ضروري از آن استفاده مي كردند.

وي افزود: حضرت علي (ع) فرمود: خداوند صبر را به اندازه مصيبت مي دهد. و اين سخن امام علي (ع) راه روشني شد تا ما در برابر تمام سختيها و شكنجه ها صبوري را پيشه كنيم.

 بهداشت و درمان در اردوگاه:

بهداشت در اردوگاه وضعيت بسيار اسفباري داشت. حمام در اردودگاه وجود نداشت؛ هفته اي يك 20 ليتري آب توسط بچه ها گرم مي شد و از آن به عنوان آب گرم حمام استفاده مي كرديم. همان طور كه در خاطرات گفته شد. اسرا با مجروحيت شديد را به بيمارستان ها منتقل مي كردند. تيرخوردگي هاي سطحي و سوختگي هاي 30 تا 40% در ارودگاه بودند و با استفاده از علم پزشكان (دكتر خالقي- 50 ساله – هشت سال طبابت در كانادا – 10 سال اسارت) و امدادگران و با امكاناتي كه عراقي ها در اختيار ما مي گذاشتند  درمان مي شدند.

 دوران پس از آزادي:

بعد از ورود به ايران در مجتمع رزمندگان كاشان در دبيرستان امام به ياري آقاي فرزانه كه معلم كلاس چهارم ابتدايي من نيز بودند شركت نمودم و با نمره عالي (بالاي 18) ديپلم گرفتم. با كمك دوستانم جهت ادامه تحصيل به اصفهان مهاجرت كردم و در مجتمع شبانه روزي رزمندگان استان شروع به آمادگي بيشتر نمودم. از كلاسهاي خصوصي نيز استفاده نمودم. پس از ديپلم با رتبه 250 در سهميه رزمندگان وارد رشته پزشكي در دانشگاه شهيد بهشتي تهران شدم.

در دوران دانشجويي ازدواج نمودم و به دانشگاه كاشان انتقال يافتم. در سال 77 فارغ التحصيل دوره پزشكي عمومي شدم و در رشته عفوني دانشگاه شهيد بهشتي تهران دوره تخصص قبول شدم و در سال 1381 قبولي خود را در رشته تخصصي عفوني كسب نمودم. (از 150 نمره 123 گرفتم).

 از مديريتهاي دانشگاه به خاطر هماهنگي و حمايت در دوران تحصيل تشكر مي نمايم.