اگر دیشب به محسن زنگ نمی‌زدم امروز از رفتن به این کوچه صرف نظر می‌کردم ولی الان که ساعت 45/7 است، حتماً محسن منتظر من جلوی پنجره اتاقش ایستاده و بی‌صبرانه بیرون را نگاه می‌کند . چاره‌ای نبود، برای رسیدن به خانه محسن باید از جلوی منزل طلعت خانم رد می‌شدم.

داخل کوچه سرک کشیدم. کوچه خلوت بود، سرم را پایین انداختم و با عجله به طرف خانه محسن به راه افتادم. زنگ خانه را فشار دادم و دوست داشتم بدون معطلی در باز شود. چند دقیقه‌ای طول کشید تا همسر آقا محسن در را باز کرد

سلام کردم و گفتم:"ببخشید برای بردن محسن به پادگان آمده‌ام."

خانم محسن بعد از جابجا کردن چادرش جواب سلامم را داد و گفت:"اتفاقا محسن منتظر شماست. بفرمایید داخل."

ـ نه ممنونم لطفا صداش کنید.

او به داخل رفت و محسن را تا دم در خانه آورد و از همسر محسن خداحافظی کردم. ویلچر محسن را گرفتم و پس از احوال پرسی به راه افتادم. سعی می کردم با عجله مسیر کوچه تا خیابان را طی کنم که محسن از این وضع اعتراض کرد و گفت:

ـ چه خبره، چرا عجله می کنی. حالا که خیلی وقت داریم.

گفتم:"ببخشید، برای اینکه خیلی دیر نشود عجله می کنم."

ـ فکر دل و روده من هم باش.

ـ چشم.

چند متر از کوچه باقی مانده بود که طلعت خانم با چند تا سنگک داغ و شیشه شیر بدست از کوچه پیچید. یک لحظه ایستادم و می خواستم دوباره برگردم که محسن گفت:

ـ معلوم نیست امروز چه خبره؛ چرا داری بر می گردی؟ اصلا حواست اینجا نیست.

ـ نه چیزی نیست می خواستم چرخ‌های ویلچر را امتحان کنم.

چاره ای جز حرکت به سمت جلو نداشتم، به طلعت خانم که رسیدم، سلام کردم و می خواستم سریع عبور کنم، ولی صدای طلعت خانم مجبورم کرد ویلچر را از حرکت باز دارم و به صحبت‌های او گوش کنم.

ـ خوبی مادر؟

ـ ای شکر خدا، از اکبر چه خبر؟!

ـ مادر جون انشالله تا چند روز دیگر خبرهای خوبی می رسد.

ـ نه مادر، دفعه قبل هم همین را گفتی!

ـ به امید خدا بقیه اسرا هم آزاد بشوند محسن حتماً بین آنهاست.

ـ احمد آقا چند شب پیش خوابش را دیدم، می گفت، جایش خیلی خوب است

ـ خیلی خب، پس دیگر جای نگرانی نیست.

این جمله را که گفتم با اشکی که از گوشه چشمش جاری بود گفت:

ـ اسرا که جایشان راحت نیست؟! حتماً...

بغض غریبی گلویم را فشرد، سعی کردم مثل هر بار خویشتنداری کنم ولی نمی توانستم. خود به خود می لرزیدم. کمی که به خودم مسلط شدم گفتم:

ـ ننه اکبر، به دلت بد نیاور، انشالله بر می گردد. من با اجازه شما آقا محسن را برسانم، دارد دیر می شود.

او با گوشه چادرش اشکش را پاک کرد و با همان بغض کهنه گفت:

ـ آقا را تا به حال زیارت نکرده‌ام؟! جانباز است؟!

ـ بله مادر، ایشان سرور ماست، تازه به این کوچه آمده‌اند، بعداً به اتفاق خدمت می رسیم.

ـ پس بی‌زحمت شماره دوستت که در ملایر است و گفته با اکبر در عراق اسیر بوده را به من بده.

ـ ننه جان آن دفعه هم گفتم، شماره او را ندارم، ولی سعی می کنم توسط دیگر دوستان برایت بگیرم.

دوباره برق امید در دلش جرقه زد و نگاهی به سر تا پایمان انداخت و در حال رفتن گفت:

ـ خدا خیرت بدهد؛ من منتظرم.

ویلچر محسن را به حرکت در آوردم و آرام راه افتادیم. محسن نگاهی به من کرد و گفت:

ـ نه به آن عجله‌ات؛ نه به این سلانه سلانه رفتنت. راستی اکبر کیه؟!

ـ یه بنده مخلص خدا که از عملیات کربلای شش به بعد اثری از اون نیست.

ـ بیچاره مادرش حق داشت این همه نگران باشد. راستی احمد آقا مگر مادر اکبر فقط این یک پسر را داشت؟

ـ نه؛ دو تای دیگر هم دارد ولی اکبر خیلی مهربان بود. یک الهه‌ای از غیب بود که برای مادرش رسیده بود

محسن با دست چرخ‌های ویلچر را گرفت و مانع از حرکت آن به جلو شد، رو به من کرد و گفت:

ـ دوست دارم بیشتر از این درباره اکبر بدانم. چون تو روی تخت بیمارستان هم که به هوش آمدی فقط نام اکبر را می بردی. محسن رضایت من را که دید چرخ‌های ویلچر را رها کرد. در مسیر پادگان جریان دوستی‌ام با اکبر تا آغاز عملیات کربلای 6 را برایش تعریف کردم. بعد از پایان مراسم پادگان، محسن را به خانه خودمان بردم. آقا محسن هی غر می زد و از اینکه سر زده به خانه ما آمده بود ناراحت بود. وقتی او را به خانمم معرفی کردم و گفتم از دوستان هم تختی من در بیمارستان کرمانشاه است، شرم و کم رویی آقا محسن کاملاً برایم مسلم شد.

از زهرا همسرم خواستم که گوشی را بیاورد تا آقا محسن زنگ بزند به خانواده‌اش و من برای آوردن آنها به درب منزلشان بروم. زهرا گوشی را نزدیک آقا محسن گذاشت و کاغذی را به دست من داد و گفت:

ـ از وقتی تو رفتی سه بار آقای امامی از بنیاد شهید زنگ زدند و سراغ تو را گرفتند. این شماره را دادند که با ایشان تماس بگیری.

ـ کاغذ را روی میز گذاشتم و به آشپزخانه رفتم، وقتی برگشتم به محسن گفتم:

ـ چی شد؟ زنگ زدی؟

ـ بله ولی مهمان داریم، و من هم باید تا یک ساعت دیگر رفع زحمت کنم.

وقتی فهمیدم محسن تعارف نمی کند و قصد رفتن دارد بقیه ماجرای اکبر را برایش گفتم:

ـ یک شب مانده بود به شب عملیات کربلای شش آن شب تا صبح اکبر خواب نداشت، هر دو ساعت یکبار بلند می شد و وضو می گرفت و نماز شب می خواند. نماز خواندنش خیلی طول می کشید، البته او طوری رفتار می کرد که مزاحم اوقات کسی  نشود. آن شب برای بار آخر که وضو می گرفت موقع بر گشتن به سنگر پایش به فانوس خورد و سر و صدایی ایجاد شد. بچه ها از خواب بیدار شدند، اکبر از شرم ، خیس عرق شده بود. گفت:"ببخشید بچه ها من خیلی شما را اذیت کردم البته به مهمان خورده نمی شود گرفت من چند شب بیشتر مهمان شما نیستم، اگر متوجه شوم که مزاحمتی برایتان دارم که حتما هم همین طور است، حاضرم چادر انفرادی بزنم و داخل آن زندگی کنم." بعد بچه ها هم به شوخی گفتند:"حالا که چند شب است اشکالی ندارد ولی ما مطمئنیم که تو با دعاهایت پوست از سر صدام می کنی." خلاصه آن شب وقتی متوجه شد که دیگر بچه ها خوابشان نمی برد نمازش را خواند و بعد شروع به خواندن زیارت عاشورا کرد. او این دعا را به حدی با سوز و گداز می خواند که همگی بی اختیار اشک می ریختیم و او را  در خواندن دعا همراهی می کردیم. خلاصه کلام اینکه در تمام این مدت  که با هم بودیم همیشه چند قدم جلوتر از من حرکت می کرد و من هیچوقت به او نمی رسیدم. همیشه با دعای آخر نمازش از خواب بیدار می شدم و نماز صبح می خواندم. هر چه سعی می کردم یک شب زودتر از او از رختخواب بیرون بیایم و نماز صبح بخوانم نشد که نشد. صبح که شد فرمانده یگان جریان عملیات را برایمان تشریح کرد، عملیات در چند محور انجام می شد و ما مجبور بودیم هر کدام با سه نفر از پرسنل وظیفه به گروهانی مأمور شویم. گروهان یکم از تیپ هوابرد شیراز یگانی بود که مأموریت مین‌برداری از معبر آن را من به عهده داشتم. و گردان 111 از لشکر خرم آباد محل انجام ماموریت اکبر بود.

وقتی فهمیدیم در این مأموریت نمی توانیم با هم باشیم ساعتی از روز را در خلوتی با هم گذراندیم و هر دو گریه کردیم. شب، هنگام وداع آخر که رسید، اکبر یکایک بچه ها را بوسید و همگی را از زیر قرآن گذراند و از همه حلالیت خواست. مأموریت انجام شد، من مجروح شدم و بقیه قضایا را در خدمت خودت بودم. یکی از سربازانی که همراه اکبر بود و حسین کاظمی بچه اصفهان است که در مورد اکبر گفت. وقتی میدان مین را اکبر باز کرد در آن جوش و خروش جنگ قامت بست و دو رکعت نماز شکر بجا آورد. شلیک پیاپی گلوله‌های خمپاره و توپ امانمان را بریده بود گلوله‌ای نزدیکی اکبر به زمین اصابت کرد و..."

صحبتم به اینجا که رسید تلفن زنگ زد. از محسن معذرت خواهی کردم و گوشی را برداشتم.

ـ الو بفرمایید.

ـ سلام، احمد آقا، امامیم.

ـ سلام علیکم، حاج آقای امامی، ببخشید فراموش کردم. شما چند بار امروز زحمت افتادید.

ـ خواهش می کنم. خدمت شما عرض کنم امروز تلفنگرامی از ستاد معراج شهدای تهران دریافت شد که  از جنازه های پیدا شده توسط گروه تفحص شهدا، چهار شهید مربوط به بروجرد است و قرار است پس فردا صبح تشیع شوند. یکی از شهدا هم دوست شما اکبر موسوی است.

اسم اکبر را که شنیدم خود به خود گوشی از دستم افتاد و شروع به گریه کردن کردم، محسن که تا حدودی در جریان امر قرار گرفته بود گوشی را برداشت و صحبت را با آقای امامی ادامه داد، بعد گوشی را به من داد، گوشی در دستانم نمی ایستاد و گریه امانم را بریده بود. امامی گفت:

ـ احمد جان اگر این خبر را هم گوش کنی از ناراحتیت کم می شود. آقایی که از تهران تلفنگرام را می فرستاد می گفت:"خوش به حالتان با این شهید بزرگواری که دارید، می گفت، جنازه شهید موسوی پس از سالها زیر خاک ماندن سالم و تازه مانده است طوری که همه دچار بهت و حیرت‌اند.

این جمله انقلابی در درونم بوجود آورد که بی‌اختیار گوشی تلفن را گذاشتم. به همراه محسن حرکت کردیم که خبر پیدا شدن اکبر را به مادرش برسانیم. محسن اعتراضی به تند بردن ویلچر نمی کرد سر کوچه پشت باغ که رسیدیم باز همان حالت سابق را داشتم و از اینکه یکباره تصمیم گرفته بودم خبر را به طلعت خانم برسانم پشیمان بودم. سرعتم را کم کردم و به محسن گفتم:

ـ راستش نمی دانم با چه زبانی باید با او صحبت کنم؟!

محسن چرخهای ویلچر را به جلو حرکت داد و گفت:

ـ تا حالا هم اشتباه کرده ای که جریان واقعی را به او نگفته ای.

جوابی نداشتم. در خانه که رسیدیم باز هم مردد بودم که زنگ بزنم، محسن خودش را به زحمت از ویلچر بالا کشاند و زنگ را به صدا در آورد.

در که باز شد محسن به طلعت خانم سلام کرد و گفت:

ـ مادر بالاخره اکبر را پیدا کردیم.

طلعت خانم با شادی کل زد* و با فریاد زن‌های همسایه را خبر کرد. من برای اینکه کار خراب‌تر نشود طلعت خانم را وادار به سکوت کردم و گفتم:

ـ ننه، اکبر آمده، ولی چه آمدنی!

گریه راه گلویم را بسته بود و نمی توانستم بیشتر از آن صحبت کنم . طلعت خانم که شوکه شده بود گفت:

ـ بالاخره فرق نمی کند آمدن آمدن است، همین که مادر پیرش را یک عمر چشم انتظار نگذاشت هر طور آمده باشد قدمش روی چشم مادرش.

ـ حتی اگر شهید آمده باشد؟!

او دوباره کل زد. زن‌هایی که جمع شده بودند او را به خویشتنداری می خواندند و گریه می کردند.

با گریه و بغض گفتم:

ـ مادر، اکبر پس از این همه سال که در خاک داغ سومار بوده بدنش سالم آمده او چادرش را که از سرش روی شانه‌هایش افتاده بود جمع کرد و غریبانه گفت:

ـ خوش آمدی پسر عزیزم، حلالت باشد شیری را که با وضو در دهانت می گذاشتم. خدا به خاطر نمازهای شبت رحمی هم به مادر پیرت کند.