نافله
نافله
هر وقت از کوچه پشت باغ عبور میکردم، خدا خدا میکردم که طلعت خانم مادر اکبر من را نبیند، چون برای سؤالهای تکراری او جواب جدیدی نداشتم. برای اینکه شرمندهاش نشوم و وعدههای بیمورد به او ندهم سعی میکردم راه طولانیتری را انتخاب کنم و کمتر از آن کوچه عبور کنم، مگر موردی مثل امروز پیش میآمد که ناچار باید از کوچه باغی گذر کنم. البته امروز هم تمام تلاشم را کردم که کس دیگری را پیدا کنم تا دعوتنامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولی هر چه بیشتر فکر میکردم کمتر نتیجه میگرفتم.
ايثارگران كاشان