داستان پندآموز قاضی و امانت

داستان پندآموز قاضی و امانت

ای قاضی امانت آن مرد را پس نگرفتیم مگر با دادن کشور حالا با چه چیزی کشور را از تو پس بگیریم.سپس دستور به برکناری آن داد.

داستان قاضی و امانت

داستان قاضی , روزی مردی قصد سفر کرد،پس خواست پولش را به شخص امانت داری بدهد.پس به نزد قاضی شهر رفت و به او گفت:به مسافرت می روم،می خواهم پولم را نزد تو به امانت بگذارمو پس از برگشت از تو پس بگیرم.

قاضی گفت:اشکالی ندارد پولت را در آن صندوق بگذار پس مرد همین کار را کرد.وقتی از سفر برگشت،نزد قاضی رفت و امانت را از خواست.قاضی به او گفت:من تو را نمی شناسم.

داستان قاضی و حاکم شهر

داستان قاضی

داستان جالب قاضی و امانت

مرد غمگین شد و به سوی حاکم شهر رفت و قضیه را برای او شرح داد،پس حاکم گفت:فردا قاضی نزد من خواهد آمد و وقتی که در حال صحبت هستیم تو وارد شو و امانتت را بگیر.در روز بعد وقتی که قاضی نزد حاکم آمد،حاکم به او گفت:من در همین ماه به حج سفر خواهم کرد و می خواهم امور سرزمین را به تو بدهم چون من از تو چیزی جزء امانتداری ندیده ام.

همچنین بخوانید :  داستان زیبای عشق پیر و جوان

در این وقت صاحب امانت داخل شد و به آن ها سلام کرد و گفت:ای قاضی من نزد تو امانتی دارم.پولم را نزد تو گذاشته ام.قاضی گفت:این کلید صندوق است.پولت را بردار و برو.بعد دو روز قاضی نزد حاکم رفت تا درباره ی آن موضوع با هم صحبت کنند.پس حاکم گفت:ای قاضی امانت آن مرد را پس نگرفتیم مگر با دادن کشور حالا با چه چیزی کشور را از تو پس بگیریم.سپس دستور به برکناری آن داد.

پیامبر می فرماید:به زیادی نماز،روزه و حجشان نگاه نکنید به راستی سخن و دادن امانتشان نگاه کنید.عیون اخبار الرضا ج۲، ص۵۱بحارالأنوار(ط-بیروت) ج۷۲، ص۱۱۴، ح۵و نیز فرمودند:کسی که در دنیا در یک امانت خیانت ورزد و به صاحبانش رد نکند تا اینکه مرگ او فرا برسد، او بر آئین من (اسلام)نمرده است!

داستان دکتر به همراه مأمور آشپزخانه

داستان دکتر به همراه مأمور آشپزخانه

داستان دکتر به همراه مأمور آشپزخانه

ما هم قضا و قدر الهی را نشناختیم و نفهمیدیم. باید بفهمیم همان‌طور که مریض می‌فهمد و به دکتر اعتراض نمی‌کند، ما هم به خدا نبایداعتراض کنیم

داستان دکتر

داستان دکتر , ساعت ده صبح دکتر به همراه مأمور آشپزخانه وارد اتاق بیماران می‌شود.ده تخت هم داخل اتاق است، دکتر می‌گوید: «به این چلوکباب بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید،به او سوپ بدهید، به این شیر بدهید، به او کته بی‌نمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان و کباب. »

مریض‌ها همه یک جور به دکتر نگاه می‌کنند. حتی به کسی هم که می‌گوید غذا ندهید،او می‌فهمد که امروز عمل جراحی دارد و نباید غذا بخورد، چون می‌فهمد و می‌شناسدکه دکتر خیرش را می‌خواهد، اعتراضی نمی‌کند.

داستان دکتر و آشپزخانه

داستان دکتر

داستان دکتر به همراه مأمور آشپزخانه

حالا اگر بلند شود و بگوید که چرا به آن مریض چلوکباب بدهند و به من ندهند، دکتر می‌فهمد که این شخص روانی است. ما هم اگر به خدا بگوییم خدایا چرا به فلانی خانه دو هزار متری دادی و به من ندادی، ما هم روانی هستیم.

داستان هنگام عصبانیت

داستان هنگام عصبانیت

داستان هنگام عصبانیت

این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد، داد می‌زنیم؟

داستان هنگام عصبانیت

داستان هنگام عصبانیت , استادى از شاگردانش پرسید: «چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟»شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: «چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی‌مان را از دست می‌دهیم.»

استاد پرسید: «این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابلکنارمان قرار دارد، داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟»

داستان هنگام عصبانیت چه میکنیم؟

داستان هنگام عصبانیت

داستان چرا وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: «هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان رابلندتر کنند.»

همچنین بخوانید :  زن باهوش و وصیت همسرش!

سپس استاد پرسید: «هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.»

استاد ادامه داد:«هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.»امام رضا علیه السلام:به دیدن یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست داشته باشید و دست یکدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید.

داستان آموزنده چرا دیر می‌آیی؟

داستان آموزنده چرا دیر می‌آیی؟

مرد دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید. به فکر فرو رفت. باید کاری می‌کرد. باید خودش را اصلاح می‌کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید.

داستان چرا دیر می‌آیی

چرا دیر می‌آیی , مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: «چرا دیر می‌آیی؟»جواب می‌داد:«یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم!»یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.مرد تدریس هم می‌کرد.

داستان پندآموز چرا دیر می‌آیی

چرا دیر می‌آیی

داستان چرا دیر می‌آیی سر کار؟

هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشانتلف نشود.یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.مرد هر زمان نمی‌توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می‌خواهند تحویل دهد، سفارش راقبول نمی‌کرد و عذر می‌خواست.یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده‌اند.

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید. به فکر فرو رفت.باید کاری می‌کرد. باید خودش را اصلاح می‌کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید.او می‌توانست بازیگر باشد.از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر می‌شد. کلاس‌هایش را مرتب تشکیل می‌داد وهمه سفارشات مشتریانش را قبول می‌کرد.او هر روز دو ساعت سر کار چرت می‌زد.

همچنین بخوانید :  داستان بامزه:نیوتن

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می‌رفت، دست‌هایش را به هم می‌مالید و با اعتماد به نفس بالا می‌گفت: «خب بچه‌ها، درس جلسه قبل را مرور می‌کنیم.»سفارش‌های مشتریانش را قبول می‌کرد اما زمان تحویل، بهانه‌های مختلفی می‌آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد.تا حالا چند بار مادرش مرده بود،دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بودو ده‌ها بار به خواستگاری رفته بود.

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده،مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شدهو مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده‌اند!اما او دیگر با خودش صادق نیست. او الان یک بازیگر است، همانند بقیه مردم!

داستان آموزنده نیش مار و زنبور

داستان مار و زنبور و چوپان

داستان مار و زنبور

داستان نیش مار و زنبور

مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد. چوپان فورا از خواب پرید و گفت:«ای زنبور لعنتی» و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد. مقداری دارو بر روی زخمش قرار دادو بعد از چند روز بهبودی یافت.

مدتی بعد که باز چوپان در همان حالت بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند. این بار زنبور نیش می‌زدو مار خودنمایی می‌کرد. این کار را کردند و چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید از ترسپا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از مار دیگر زهر را تخلیه نکرد و ضمادی هم استفاده نکرد.چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد.

داستان آموزنده نیش مار و زنبور

مدتی بعد که باز چوپان در همان حالت بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند. این بار زنبور نیش می‌زد و مار خودنمایی می‌کرد.

داستان مار و زنبور

داستان مار و زنبور , روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت:«انسان‌ها از ترس ظاهر خوفناک من می‌میرند نه به خاطر نیش زدنم.»

اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدندبه چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود. مار رو به زنبور کرد و گفت: «من او را می‌گزم و مخفی می‌شومو تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.»

داستان آموزنده آخرین دونده

داستان آموزنده آخرین دونده

داستان آموزنده آخرین دونده

نوزدهمین دورۀ بازی های المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. این شهر ۲۲۴۰ متر از سطح دریا ارتفاع دارد

در سال ۱۹۶۸ مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. مسابقه دوی ماراتن لحظات آخر را سپری می کند. نفر اول، یک دونده از اتیوپی، از خط پایان می گذرد. در همین حال دوندگان بعدی از راه می رسند و از خط پایان می گذرند. در ادامه داستان آخرین دونده در این مسابقات را خواهید خواند

داستان آخرین دونده

داستان آخرین دونده

مسابقه دوی ماراتن در المپیک ۱۹۶۸

ادامه نوشته

حق ویزیت عجیب یک پزشک! +عکس

در صورت نداشتن هزینه ویزیت یک صلوات بفرستید.