واقعه ی 15 خرداد 1342 در کاشان
صبح روز 15 خرداد بود که خبر دستگیری امام خمینی در شب 15 خرداد، در کاشان پخش شد. مبارزین خبر را در گوشه و کنار شهر پخش کردند. مرحوم رسول زاده، شهید یزدانی و مبارزین دیگر در بازار، شروع به بستن مغازه ها کردند. کم کم مردم را جمع کردند و حرکت در بازار، شروع شد. مردم برای آزادی رهبرشان راهپیمایی را آغاز کردند و به سوی دروازه دولت و کلانتری حرکت کردند. آنها مرتب شعار «یا مرگ یا خمینی» را تکرار می کردند.
مبارزین نیروهای خود را به مکانهای مختلف فرستادند. عده ای به تلگراف خانه آمدند تا به علمای قم تلگراف بزنند و اعلام حمایت کنند، عده ای به کارخانه ی ریسندگی و بافندگی کاشان رفتند و کارگران را مطلع و کارخارنه را تعطیل کردند، عده ای به کارخانه ی شماره دو ریسندگی و بافندگی کاشان رفتند و آنها را در جریان امور گذاشتند و کارخانه را تعطیل کردند. وقتی کارگران کارخانه ی شماره یک، کارخانه را تعطیل کردند تا حرکت کنند، رئیس شهربانی در را بست تا با آنها صحبت کند که یکی از کارگران وی را هُل داد. پس از آن، کارگران در را باز کردند و به سوی شهربانی حرکت کردند.
مردمی که از بازار آمده بودند هم به سوی دروازه دولت حرکت کردند.(در این جا دو گروه به هم پیوستند) سپس، به سوی شهربانی(واقع در خیابان ابوذر فعلی و خیابان پهلوی سابق) حرکت کردند. سنگ فروشی مرحوم شهید حاج محمد ترامیده دقیقاً مقابل شهربانی بود. مردم با سنگ و چوب و چماق و هر چه داشتند، به شهربانی حمله ور شدند.
نیروهای شهربانی خود را به بالای پشت بام شهربانی فرستادند. نیروهای ژاندارمری نیز از خیابان راه آهن به کمک شهربانی آمد و شروع به تیراندازی به سوی مردم کردند. عده ای مجروح شدند و علی قدیرزاده که رهبری کارگران را به عهده داشت، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شهید شد.

حاج سیدمحمد بهشتی که خود از کارگران کارخانه ریسندگی و بافندگی کاشان بود از وقایع آن روزها چنین می گوید:
«وقتی خبر دستگیری حضرت امام را شنیدم، به بازار آمدم. با تعدادی از افراد به بازار میانچال، بالا بازار، میدان فیض و خیابان افضل آمدیم و بعد به همراه گروهی دیگر به طرف تلگراف خانه به راه افتادیم. وقتی به آنجا رسیدیم، رئیس شهربانی وقت، سرهنگ پرچیان را دیدم که از تلگراف خانه بیرون می آید(گویا دستور متفرق کردن مردم را از مقامات بالا گرفته بود) او هم دستور مربوط را به پاسبان ها داد.
من به اتفاق جمعی از افراد وارد کارخانه ی ریسندگی و بافندگی شماره یک شدیم. گفته شد که باید توربین ها را خاموش و کارخانه را تعطیل کنیم(لازم به ذکر است که در آن زمان برق شهر از طریق کارخانه ی ریسندگی و بافندگی شماره یک تأمین می شد، هیچ تلفنی هم نبود و کارها با تلگراف انجام می شد). کارگران به محض اطلاع از دستگیری حضرت امام، کارخانه را تعطیل کردند.
پس از آن به اتفاق تعداد دیگری از افراد به سراغ کارخانه ریسندگی و بافندگی شماره دو رفتیم . در آن روزها کارخانه شماره دو تقریباً بیرون از شهر بود. تعدادی هم به صورت های دیگر خود را به کارخانه شماره دو رسانده بودند.
در کارخانه را بسته بودند. با اصرار زیاد و سر و صدا به کمک مردم در را باز کردیم. وارد کارخانه شدیم، کارخانه تعطیل شد و به همراه کارگران، به صورت دسته جمعی وارد خیابان 22بهمن فعلی شدیم. جمعیت به صورت یکپارچه شعار روز عاشورای «هیئت قاسمی» را تکرار میکردند. احساسات مردم فزونی گرفته بود و عشق قلبی خود را به امام در قالب شعار «یا مرگ یا خمینی» متجلی ساخته، با تمام وجود، یکدل و یکصدا فریاد بر میآوردند : از جان خود گذشتیم، با خون خود نوشتیم یا مرگ یا خمینی».